





![]()
تا به دستم ساقی گردون سپردی جام را![]()
![]()
![]()
ریختی در کام شیرینم غم ایام را![]()
![]()
![]()
تشنه عشقم نمودی در سراب زندگی![]()
![]()
پس چرا الوده کردی عاشق ناکام را![]()
![]()
ای عدالت پیشه خود نا پخته خلقم کرده ای![]()
![]()
پخته می خواهی چرا پس این وجود خام را![]()
![]()
![]()
نار وفردوس برین قبل از وجودم ساختی![]()
![]()
![]()
پیشتر از خلقتم گسترده بودی دام را![]()
![]()
![]()
ای که شیطان ساختی موسی عمرانت چه بود![]()
![]()
![]()
گوییا دیوانه ام ساقی تو پر کن جام را![]()
![]()
![]()
گر مقدر کفر گوید کافرش میخواستی![]()
![]()
![]()
چون که بر طبعش نهادی قدرت الهام را![]()
![]()








































به درد و داغ خو کرديم و درمانی نمی خواهيم
برای خويش جز جان پريشانی نمی خواهيم 
دلم ديگر نمی گيرد نشان محمل ليلی 
سَر شوريده ای داريم و سامانی نمی خواهيم 
گل افشان است دامان نگاهم با صفای اشک
مبار ای ابر پايين! فيض بارانی نمی خواهيم 
همای بخت ديگر بر سر من سايه گستر نيست 
صفای صحبت جانانه جانانی نمی خواهيم 
نشد شعر و غزل هم چاره ی شيداييم ای دوست 
دگر شعری نمی گوييم، ديوانی نمی خواهيم 
چراغ چشم تو تا می درخشد در شب سردم 
سراپا ناز من! شمع شبستانی نمی خواهيم
ز اين پس ما و در تنهايی شب ناله سر کردن
بسان صبح بی تو روی خندانی نمی خواهيم

























به دیگری دهم این دل

دل و دين و عقل و هوشم همه را به آب دادي


ز کدام باده ساقي به منه خراب دادي


دل عالمي ز جا شود چو نقاب بر گشودي


دو جهان به هم برآمد چو به زلف تاب دادي


همه کس نصيب دارد ز نشاتو شادي اما


به منه غريب مسکين غم بي حساب دادي


روم به جاي ديگر دل دهم به يار ديگر


هوای یار دیگر دارمو دیار دیگر


به ديگري دهم اين دل که خار کرديه توست


چرا که عاشق نو دارد اعتبار ديگر


خبر دهيد به صياد ما که ما رفتيم


به فکر صيد ديگر باشدو شکار ديگر
















دل تنگی



دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی


صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی


شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین


ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی


میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم


چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند


به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی


دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل


درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی


هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن


چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی 






چشما ن من سیاهی شبهای ساکت چشمهای لیلی را ندارد .
چشمان من دریا نیست .موج ندارد .
چشمان من شکوه جنگل را ندارد.
چشمان من ته ما نده قلب سوخته ای است
که از شعله عشق تو خاکستر شده است







غم تنهای
















چنان دل کندم از دونیا که شکلم شکل .....تنهایست
بیبین مرگ مرا درخویش که مرگ من تما شا یست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا
دروغ این بوداز دیروز مرا امروزاشاکن
درین دونیا که هستی ابر نمی گیرید به حال من
همه از من گریزانند توهم بگزر ازین تنها 
گره افتاده در کارم به خود کرده گریفتارم
به جز در خود فرو رفتن چی راهی پیش رو دارم

















![]()
